مدتی است، بسیار مشغولم، باز امتحان هایی که از راه میرسند و من این بار خسته ولی کماکان در جدال تا از این کسوت رخوت به در آیم. راهی که در پیش است و مروت نباشد در پس این قطار لنگان قدم برداریم. این شعر پایین را سال گذشته ازاینجا شنیدم، حال امّا پس از مدّت ها باز چشمم به این تصنیف زیبا در مکتوب مهاجرانی افتاد و چنان سیر و سلوک معنوی کردم که هنوز از نشئه اش سر مستم. نمیدانم شاید بواسطه تأثیر آن دوران خاص و یا شاید هم به خاطر این همه بار زندگی و تحرکی که در بطن شعر خانم « اصفهانی» مستتر و در نهاد هنر جناب « سام » متجلی است.
می دود آسمان
می دود ابر-
می دود دره و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده
می دود شهر
می دود می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دریا
می دود خون گلرنگ رگ ها
می دود فکر
می دود عمر
می دود ،می دود ، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه ای می نشینم؟

وقتی خوب از مستی بدر آمدم، یادم به تمام برنامه هایی افتاد که در پیش دارم و فرصت هایی که بسان قطار از پس ریل های زمان در فصل های زندگی در جریانند. تمام کتاب هایی که نخوانده ام و فیلم هایی که ندیده ام و زبان فرانسه ای که فرا گرفتنش را هر روز به تآخیر میاندازم. ادامه ی تحصیلم و هزاران تجربه نآزموده و هزاران مکان نرفته و هزاران افراد ندیده و هزاران ... . همه اینها تا انسان باشم، همه اینا تا احسان باشم گرچه،
در سینه بود هر آنچه درسی نبو د درسی نبود هر آنچه در سینه بود
پ.ن 1 : مدتی نخواهم بود، ولی چشم به راه یادی در لحظه های خلوتتان با حضرت دوست هستم.
پ.ن 2 : یکسال گذشت.
پارسال دقیقاً چنین روزی بود. تغییر کردی. خودت نبودی. شاید هم بودی. من امّا، من بودم و بهت. من بودم و تنهایی که روی سرم آوار شد. من بودم و غروری که زیر ثانیه ها توی اون راهرو تاریک خرد میشد. من بودم و یک دنیا سؤال بی پاسخ. من بودم و التماس ِ گفتن. من بودم و تمام تصویر تو در قالبی نه برازنده لیلای من. من بودم و پله های نمور و خاطره ی دیدار. من بودم و جاده ای که هنوز هم نمیدانم چگونه طی شد. من بودم و نفی پی در پی. من بودم و او که وعده سکینه قلب میداد. من بودم و تو.
تو امّا ... نه، تو نبودی. تو اصلاً تو نبودی. شاید هنوز هم نیستی. توئی که من میشناختم، گم شده بود. امسال سالروز توّلدم باز من بودم و تصویر تو از پس پرده ای، نقره ای شاید.
چند ماه پیش از آغاز گفتم و شروع، حالا امّا به رسم و آئین یادی کردم از ... . باشد که این آخرین انگار.
+
نوشته شده در
2007/4/17ساعت 17:59  توسط Unknown
|
طی دو شب گذشته با یکسری از دوستانم بحث های شبانه ای داشتیم که محور اصلیشون مسائل زنان و نوع ارتباط زن و مردها در جامعه امروز ایران، مدرنیته رسوخ کرده به جامعه ی سنتی ونیمه سنتی ایران و حتی از پسش تحلیل فیلمی بود با تأکیدات فمنیستی. خب در این میان سؤالات زیادی مطرح میشد و چون دوستان خانوم هم شرکت داشتند نوع سؤالات بعضاً خیلی تیزبینانه مینمود. تا اینکه امروز سری به سرای
نگاهی نو عزیز زدم.
پستی رو پابلیش کرده بودند که محور اصلی یکی از سؤالات مشکل بحث ما بود. طبق معمول دست به نظر شدم و تا به خود آمدم متوجه شدم باز ایجاز کامنت رعایت نشده . شاید به همین دلیل تصمیم گرفتم کامنت رو در قالب پست به ایشان تقدیم کنم و در انتها سؤالی رو طرح کنم تا دامنه پاسخگویی ها وسیع تر بشود. در اول بحث خواهش میکنم باز نگاهی به این
پست حضرت نگاهی نو بیاندازید.
مسلمآ گرایشات ظاهری در ایجاد یک رابطه ( بخوانیم ازدواج ) نقش انکار ناپذیری داره و خب تفاهم ها و عقاید درست ِ مشترک به عنوان عوامل مکمل باعث تقویت این رابطه ی نو میشه.
ولی فرض بر اینکه بعد از مدتی یک از پارتنرها دچار نقص شد، حال چه خصوصاً در ناحیه صورت و خدشه دار شدن زیبایی فرد یا حتی معلولیت جسمی و عدم توانایی خاص از قبیل راه رفتن و ... .
در این موقعیتی که نگاهی نو اشاره نمودند یک به ظاهر ایثار خودنمایی میکنه که به قول دوستانی که کامنت داده بودند از تشریح پشت پرده ها و یا به قول
دکتر مانولو از عاقبت و دوام آن سخنی به میان نرفته، چه بسا تبلیغاتی هم در کار نباشه ولی دخترک خندان تصویر اول قادر نباشه بعد از مدتی بواسطه کمبود های ظاهری و نه سیرتی طرف مقابل ایثار اول رو داشته باشه. در اینجا نظر حضرت
انیگما در باب نقش روابط خاص جسمی در تکمیل کردن این عشق و علاقه بسیار برجسته هست. از طرف دیگه احتمال تغییرات روحی در فرد مجروح بسیار وجود دارد، شخصی که دچار چنین ضربه جسمی شده چه بسا در کوتاه یا بلند مدت دچار آسیب های روحی هم شده باشد!! فرضاً این شخص پذیرش سابق رو در محیط اجتماعی نخواهد داشت،که البته در این میان شاید اگر کمی نسبی بنگریم نوع نگاه ها در کشوری مثل ایالات متحده و یا ایران به این موضوع متفاوت هست ولی جانمایه مسأله یک تأثیر رو داره . اجازه بدین مسأله رو از زاویه دیگری طرح کنم و یک سؤال:
اگر خودتون رو به جای دخترک بگذارید واینچنین اتفاقی برای پارتنر شما بیافتد و البته بعد از پیمان ازدواج، نوع واکنش شما چطور خواهد بود؟ ترک طرف مقابل و یا پذیرش و ادامه زندگی؟ صد البته موضوع خیلی نسبی هست و در شرایط معمولی نمیشه قضاوت انجام داد ولی از همه دوستان تقاضا میکنم حتی الامکان با تصور شرایط ( God Forbid ) و نگاه شخصی خودتون فارق از معیار های ایده آلیستی پاسخ بدید. و شرایط رو نسبت به خودتون هم، باز خدای ناکرده، تصور کنید و انتظارتون از طرف مقابل رو بیان کنید.
پ.ن: مسلماً هر عقل سلیمی یک نگاه انسانگرایانه رو می پسنده ولی ... .
+
نوشته شده در
2007/4/11ساعت 17:41  توسط Unknown
|
+
نوشته شده در
2007/4/8ساعت 14:48  توسط Unknown
|
گاهی یک متن یا یک جمله یاشاید یک حرف ساده چنان بار معنا رو میکشه که زیر فهمش تمام قدرت ذهنت کمر خم میکنه. تا میای به خودت بیای و بفهمی که مراد چیه، مرید کیه و نویسنده تو چه حالی نوشته و چه همزمانی نامیمونی خودت داشتی چنان دل درد میگیری که سریع میری سراغ جعبه داروها ...
۳ آپربل ۲۰۰۷
+
نوشته شده در
2007/4/3ساعت 23:44  توسط Unknown
|
گاهی وقتا حس هایی به سراغم میاد که شرح دادنش واقعاً محاله. بغضی که اجازه تنفس نمیده . انگار ناخودآگاه از ته دل میخوای گریه کنی. دلت تنگه. واسه کی؟ واسه چی؟ نمیدونم.دلت تنگ میشه ... احساس میکنی توی اون خلوت فقط خداست که صدای شکستن بغض ها رو میشنوه و این تنها چیزیه که تسکینت میده. وقتی دلت واسه عالم و آدم میسوزه. یه جور ترحم نسبت به همه.این وسط انگار از خونه ت از همه خاطرات و موجودیتت دور باشی غم غربت چنان سایه میندازه رو سرت که ...
نمی دونم یه جور غم غریب سراسر فکر و ذهنت رو میپوشونه. دلت میخواد تا ابدیت گریه کنی
ای خدا ...
+
نوشته شده در
2007/3/26ساعت 1:7  توسط Unknown
|