تبليغاتX
Unknown Maybe
 
 
 
نو بهار - بنان   
 
 
 
+ نوشته شده در  2007/3/15ساعت 2:4  توسط Unknown  | 

 
 
همه شب از پی آن آهنین صلیب،
رهسپار بوده ام
 
 
کشیده ام بارها تنهایی را،
 
تا به لب چشمه ی صبر
 
 
آری...
 
از پی زلال یادها بارها
 
  خدا
     را نوشیده ام.
 
 
 
       نیمه شب
         اوایل فوریه ۲۰۰۷
 
 
 
 
 
 
    
پ.ن:سرانجام  اینجا ( + ) نیز به لطفش نیک تمام شد.
پ.ن: میکوچم در خود وقتی که دل تنگش میشوم،
نیستم این روزها ...
+ نوشته شده در  2007/3/1ساعت 2:37  توسط Unknown  | 

 

     وقتی به این وبلاگ نگاه میکنم. ده، دوازده تا احسان رو میبینم که به ظاهر هیچ سنخیتی با هم ندارند و لا به لای پست های مختلف جای گرفتند. یکی عاشق, یکی غمگین، یکی لات و لوت، دیگری افسون و پریشان، آن دیگری نواده فرمانفرما  ... امّا مطمئناً تمام این احسان ها یک نقطه مشترک دارند و اون خالقشون در این دنیای مجازی هست. خالقی که الهاماتش رو از دنیای حقیقی، از لا به لای همین روز و شب ها، از کنار بقیه آدم های اطرافش، از هند، از ایران و حتی از بسیاری آدم هایی که خودشون به نوعی با این مجاز دنیا سر کار دارند گرفته. امّا گاهی اختلاف بین این احسان ها با احسان واحد و اصلی تا جائی هست که خودم هم گیج میشم. حالا بیابیم دلیل رو؟

 

اجازه بدین در اولین قسمت دو نتیجه گیری شتابزده کنم:

 

    اولی به قول دلاآرام من شخصی هستم که از حیث ظاهر و باطن دچار عدم تطابق هستم. که این اولین استنباط و پیامی رو که به شخص من میرسونه، یه جور حالت دو رویی و دو رنگی هست. به هر حال اصلاً خوشایند نیست. به نوعی القاء کننده اینکه این حالتی است آگاهانه. البته این صرفاً در کلام ممکنه چنین بازتابی داشته باشه، ورای از مقصود حضرت دلآرام. این دیدگاه البته اینجا چنان جایی از اعراب نداره زیرا که برخورد فیزیکی میان یک احسان و مخاطبانش شکل نمیگیره.

 

 

     امّا در ارزیابی دوّم، وقتی وسیع تر نگاه میکنم، تمام افراد اطرافم رو مثل خودم دارای نقش های متفاوت در موقعّیت های خاص میبینم. برای مثال شخصاً من ِ نوعی ممکن هست در محیط کار یا دانشکده، یک بعد جدّی و نسبتاً خشک و رسمی داشته باشم. که البته نمود پیدا کردن این بعد درونی حتماً به تشخیص خودم و تأثیر پذیرفته از  مقتضیات جو و اتمسفر حاکم بر اون محیط بوده، شاید هم در شناخت و تشخیص یک موود و به کار گیری بعد درونیم دچار خطا بشم. چه بسیار مواقعی که تأثیر نوعی رابطه در محیط های قبلی بر روی روابط جدیدم در محیط های تازه اثر گذاشته. حال به شکلی محافطه کارانه یا شاید نمودی آزادانه تر. به زبان ساده تر این صرفاً یک نوع قالب شخصیتی است که آدمی فکر میکنه در شرایط خاص مناسبترین هست، چه بسا چنین هم نباشه.

 

     در فضای دیگری امّا، منی که اون بعد از شخصیتم در محیط کار نمود پیدا کرده، باز بر اساس تشخیص شخص خودم و برداشتم از نوع حجاب هایی که  ممکنه در یک محیط خاص به من القاء بشه شخصیتی دیگر به خود میگیرم یا بخش دیگری از این احسان درونم رو آشکار میکنم که احتمال دارد با بخش اولی تفاوتی میان ماه من تا ماه گردون داشته باشد، البته در نگاهی ظاهری.

 

     تصور کنید جمعی صمیمانه  و دارای مختصاتی خاص خودش را و احسانی فارق از حجاب های معمول. در مقام مقایسه برمآیید تا آن احسان را با این منطبق کنید ولی تنها به علامت سؤالی بر می خورید بی پاسخ. چه بسا در صورت حضور در هر یک از لوکیشن های مذکور به صورت مجزا از دیگری ( چه محل کار و یا محفل دوستانه ) به چنین پارادوکسی بر نخورید و قضاوت یکطرفه ای انجام دهید و آن تصویری را که  خود میخواهید از من در صفحه ذهن خود حک کنید. چه آنکه گفته اند هر فردی متنی است و ما آنچنان که میخواهیم او را میخوانیم.

 

      البته شخصاً به این نتیجه رسیدم که این تغییر متفاوت نقش ها در کنار درک درست ما از مرزهایی که در این بین بایستی رعایت بشن تا کارکتر وجودی خودمون رو فراموش نکنیم، نه تنها بسیار ضروریست که اکثر ما ناخودآگاه تن به چنین حالت هایی فکری - اخلاقی به اصطلاح ترانزینت میدهیم. فرضاً چه بسا در جمع دوستان از نوع ادبیات و یا برخوردهایی عامیانه و نه صرفاً غیر مؤدبانه استفاده میکنیم که به کار بردنشان در محیط هایی که به تشخیص ما و یا تحمیل شرایط  رسمی تر هستند، به شکلی عکس، بازتابی ناخوشایند در ذهن اطرافیان به جای میگذارد.

 

      در این میان وبلاگ برای من ِ نوعی، دارای ظرفیتی است که میتواند تمام این قالب های رفتاری را در خود بگنجاند. انگاری هر پستی فضای است مجزا، چنانکه یکی مجال آن را میدهد تا سخن از هندوانه و عشق و رسوایی بگویی و دیگری چنان در کلمات و الفاظ زنجیرت میکند که کلمات تاب کشیدن بار معنای مولود ِ ذهن را ندارند. اصولاً برای اکثر کسانی که مخاطبشان هستم در این فضای مجازی، وبلاگ حکم رختکنی پیدا کرده است تا به دور از جنجال های محیط، القاء ها و هنجارها و هزاران چهارچوب دیگر ذهنشان را عریان کنند. تجربه ای که شاید در دنیای واقعی چندان فرصت آشکار سازی نداشته باشد. نمونه آنکه احسان هیچگاه خواب پوشیدن لباس هولدن کالفیلد را ندیده، چه رسد به دخالت در لمپنیسم جناب سلینجر.

 

      امّا پایبند بودن به قواعدی که تنها ضامن اجرایشان خودمان هستیم در تمام شرایط و احوال و در قالب های مختلف شاید به نوعی به ما کمک میکند تا رنگ نقوش مختلف بر ساحت روحمان ماندگار نباشد. شاید ذکر این نکته خالی از لطف نباشد که شخصاً بواسطه پرنسیب ها و اصولی که جزء لاینفکی از شخصیت من شده اند از به کار بردن ناسزا در هر شرایطی  بیزارم و از زمانی که خودم رو شناخته ام تا کنون نه در جمع دوستانی که مزاح و شوخی هاشان +21 بوده است و نه آنگاه که آتش خشم مرا تا به لب، شعله افکندن در خرقه هستی برده است زبان به ناسزا و دشنام نبرده ام.

 

پ.ن ۱: فاکتورهایی از قبیل سنت شکنی های ضروری، تحولات اندیشه و الگو های فکری،  پس زدن تابو های اجتماعی و ... را در بوجود آمدن موارد بالا لحاظ کنید.

پ.ن ۲: مطلب بالا در ذهن ناکارآمد حقیر ارتباطی با مقوله قضاوت دارد که در پست آتی سعی میکنم تراوشات ناقصم را ذکر کنم.

پ.ن ۳:  راستش را بخواهید چون مدتّی بود بوی دوربین و صدا و نور و سینما و لات خیابانی و امثالهم در این فضا عطراگین شده بود بر آن شدم تا وقفه ای قائل شوم تا آوردگاه سکانس ثالث.

      

 

     

+ نوشته شده در  2007/2/22ساعت 2:24  توسط Unknown  |