تبليغاتX
Unknown Maybe

 

تقريباً ده روزيست كه پس از سالي به ايران برگشتم. خب براي مني كه در فواصل يكساله يا بيشتر به ايران ميام يه جورايي زندگي در بازه هاي زماني خاصي خلاصه ميشه و به اين سرفصل ها كه ميرسم برميگردم به راهي كه طي كردم و نگاه ميكنم به تمام خاطرات خوب و بدي كه گذشتن، به تمام آموخته ها و يادها و خنده ها و اشك ها و ...

به تمام لحظات صفر كه فقط خودت هستي و شايد تنهايي رو بي واسطه درك ميكني

كه البته گاهي همين خودش حظ و لذتي براي آدم داره كه قابل وصف نيست.

البته هنوز هم معتقدم آدمي تا در متن دوران و جرياني قرار داره قادر نيست احاطه كاملي نسبت به شرايط خودش داشته باشه كه اين هم بين افراد مختلف متغير هست.

اين بازگشتن به ايران و موطني كه بزرگ شدم و رشد كردم و صد البته پايه هاي شخصيتی من در اين محيط شكل گرفتن، حالا براي من حكم يك حالت خلأ پيدا كرده. مثلاً حتما پيش آمده كه براي امتحان شب زنده داري كنيد ولي در هر حال بايد يك ساعتي قبل از امتحان استراحتي كنيد تا به نحوي تمام آموخته ها شكل منظمي به خودش بگيرند و در ذهن مرتب بشن، حالا اين بازگشت به ايران هم براي من يك چنين حكمي پيدا كرده. فرصتي براي اينكه ببينم از سال گذشته تا امسال چند درجه اين احسان درونم تغيير كرده، چقدر تكامل و رشد پيدا كرده و شايد حتي اگر كمي دقيق بشم متوجه پسرفت هام بشم و به نحوي اشتباهاتي كه داشتم رو حالا به دور از تأثيرات محيطي آناليز كنم.

اين بازگشتن يه جور رجوع به خود هم هست بطوريكه در عين خودشناسي درك كاملتري از موقعيت ها به آدمي دست ميده، چشمش براي برنامه هاي آينده ش بازتر ميشه و صد البته شكر گزارتر از هميشه براي تمام لطف هاي خداوند.

 

 

شيراز اين روزها روزهاي سردي رو پشت سر ميگذاره و گه گاهي زير لحاف سپيد برف خودش رو پنهون ميكنه. مردم كمي عصبي و كم حوصله شدند ولي هنوز گاهي با شنيدن اون لهجه قشنگشون ناخودآگاه تو دلت ريسه ميري. نميدانم ولي شيراز به اندازه من شايد عوض نشده، ظاهرش نو نوار و شيك شده ولي هنوز واسه من همون شيراز سابق هست. بگذريم ... خيلي ممنونم از همه دوستاني كه به يادم بودند. مخصوصاً سركار جوجو خانم به خاطر كتاب هاي خوبي كه معرفي كرد. فعلاً كه داريم تلافي يكسال بي كتابي و شب بيداري هاي توي شب هاي شيراز رو در مياريم.

+ نوشته شده در  2006/12/20ساعت 19:40  توسط Unknown  | 

امشب باز همه سکوتِ سرد، فضای ذهن ها را فرا گرفته. امشب چشمان سرخ و نگاه های پشیمان یکه و تنها دنیایی واژه های  نانگفته را بر دوش می کشند. من امّا در این گذرگاه طولانی همسفر لحظه های کِشدارم. 

تکیه ام بر دیوار سرد اتاق و نگاه هم در جستجوی بام دلتاست و ذهنم مواج در خاطره ی شبی است که تو میگریستی و من در ولولای تردید به راه افتادم تا همدمی و مونسی باشم .هنوز امّا هق هق صدای گلی نازک در گوشم می شکند.

امشب باز سکوت سرد و بغص هایی که نشکسته فرو میروند و من همچنان در تردیدم بر سر چند راهی کلمات که چه بگویم ...

چه بگویم تا درد پشیمانی را تسکینی باشم، آه که چقدر ناتوانم، چقدر ناتوان ... . تنها و تنها مینگرم، گه گاه نگاه هایی به هم گره می خورند و گاهی امّا این نگاه من است که از تیرس چشمان پشیمانش فرار میکند.

از پس آنهمه فریاد ها، از پس چهره هایی که سراسر خشم میبارید، امّا این سکوت چه غریبست !!

چه تلاقی نامیمونی است ترس و همدردی و چه حال عجیبی است حال قربانیان تعصّب. چه ترسناک است در لحظه در گرداب تصمیم ها بلعیده شدن. آنجا که در محاکمه وجدان هم قاضی هستی و هم محکوم، محکوم به گناهی که همه عمرش تنها لحظه ای بیش نبوده. آری امشب در کنار دلجوئی می ترسم. ترسی که از سراپای وجودم در قلبم رخنه میکند.

 

خداوندا ... خداوندا میترسم.

 

سیگاری آتش میزند و در دریای فکر خود غوطه ور است. نمیدانم شاید همه تلاشش، برای فرار از بار سنگین پشیمانی راه به جایی نمیبرد. امّا چرا من؟ چرا من که خود قربانی تعصبش بودم؟ چرا من که کلماتش هنوز بعد سال و اندی کامم را تلخ میکند؟ چرا من باید شریک سکوتش باشم؟ چرا من باید این بودن را با او تقسیم کنم؟  چرا ؟ و هزاران چرای دیگر که خواب را رخصت دیدار پلک هامان نمیدهند. و صبح اندک اندک از راه میرسد ...

 

طلوع - اکتبر 2006

 

+ نوشته شده در  2006/11/29ساعت 4:36  توسط Unknown  |