تبليغاتX
Unknown Maybe

 

این روزها بعد از تموم شدن امتحانات تئوری،  خیلی وقت آزاد پیدا کردم گرچه مشغولم به رکوردهای آزمایشگاه;  که تقریباً 8-9 روز دیگه امتحاناش برگزار میشه. یکی از کارهایی که از شب اوّل بعد از امتحان ها شدیداً بهش مشغول شدم و تا حدی معتادش شدم، دیدن فیلم های جدید و یا بعضاً بازبینی فیلم های مورد علاقم هست. کافیه یه DVD  داشته باشین و یه پایه بیکار  مثل آقای  و یه کلوپ پر از فیلم های روز، تا 25 ساعت از شبانه روز رو در خواب و بیداری مشتری هالیوود بشین و صد البته که ذغال خوب هم بی تأثیر نیست.

برام خیلی جالبه، یکی دوتا از این فیلم ها رو قبلاً ایران یا دوبله یا با زیر نویس دیده بودم ولی الان که ورژن انگلیسیش رو میبینم متوجه شدم چقدر دیدن  یک فیلم به زبان اصلیش میتونه در درک و فهم ما از فیلنامه علی الخصوص، مؤثر باشه. درکنار این به خودم امیدوار شدم از این که دیدم زبان انگلیسیم خیلی نسبت به وقتی که ایران بودم پیشرفت کرده چیزی که اصلاً فکرش رو نمیکردم.

از این تعریف از خودها که بگذریم،  از میون این فیلم هایی که توی این چند روزه دیدم 2 فیلم شاخص بود که داشتم برای بار چندم میدیدم ولی گویا اصلاً این فیلم ها رو ندیده بودم بس که برام جذابّیت داشتن و با اون تلقی خاکستری که ازشون در ذهنم داشتن، زمین تا آسمون فرق میکردن.

فیلم اول  سکوت برّه ها  ( Silence of The Lambs) با بازی بی نظیر آنتونی هاپکینز در نقش دکتر هانیبال لکتر و صد البته جودی فاستر در نقش کلاریس استرلینگ بود که خب اینجا خیلی قصد ندارم دربارش حرف بزنم ولی فیلم دوّم  هفت   (Se7en ) بود با بازی محشر مورگان فری من و برَد پیت. مطمئنم اکثر شما حتماً این فیلم هفت رو دیدین، ولی شخصاً با اینکه ایران چند باری با زیر نویس فارسی و البته سانسور چند سکانس دیده بودم ولی به اندازه این بار از چند و چون ماجرا مطلع نشده بودم و به طَبَعِش چنان حظی بردم که به قول عرفا در وصف نیاید.

قصد ندارم خدای ناکرده پای در جای بزرگان کنم و فیلم رو تحلیل کنم جرا که نه سوادش رو دارم نه حوصله - اش رو که درباب هنر دیوید فینچر و فیلمی در حد و اندازه های هفت حرف بزنم.

آخرین باری هم که چنان ویاری به سرم زد 6-7 ماه پیش بود که در اوج یک ناکامی عاطفی فیلم دورافتاده  ) Cast Away ) برای بار دوّم دیدم و شرایطم رو در قیاس با شرایط تام هنکس توی اون جزیره فرض کردم و خدا میدونه که چقدر در بدست آوردن روحیه از دست رفتم مؤثر واقع شد، حتی شروع کردم فیلم رو به سه فصل مجازا تقسیم کردم و تمام یافته هام رو به عنوان فقط یک بیننده علاقه مند و مستقل از زیباشناختی های سینمایی  رو کاغذ آوردم که در اولین فرصت ویرایش میکنم و اینجا پست میذارم.

اما در مورد هفت دوست دارم به نکاتی اشاره کنم، ضمناً دوست دارم که اگر کسی احیاناً فیلم رو دیده نظرش رو راجع به برداشت هام بده. قبل از این، خلاصه ای از داستان رو بگم که شاید در روشن شدن این نکات بی تأثیر نباشه.  

 

 

 

به نظر من داستان هفت یک هسته مرکزی داره و اون جامعه آشفته امروز روز دنیاست. و نوع نگرش هایی که نسبت به این دنیا وجود داره، حداقل از نقطه نظر اصلاح یا کنار آمدن با این همه خشونت ها و  بی بندباری های، اضطراب ها و نگرانی ها و ... . 4 شخصیت در مجموع در این فیلم، نقش های کلیدی رو ایفا میکنن.

1-      مورگان فریمن در نقش ویلیام سامرسِت، کارآگاهی ساکت و باهوش با همون طمأنینه ای که مختص مورگان فریمن هستش و هفت روز به پایان بازنشستگی اش باقی مونده. در مجموع به نظر من یه جور شخصیت پراگماتیک و در عین حال محافظه کار.

 

2-      برَد پیت در نقش میلز، کارآگاه جوانی که قرار هست جایگزینی  برای سامرست پیر باشه. برَد پیت به خوبی نقش کارآگاه جوان و عجول والبته گستاخی رو بازی میکنه که نمادی کاملاً  متضاد در مقابل سامرست هست.

 

3-      گوئینت پالترو  در نقش تریسی، همسر میلز که به تازگی به همراه شوهرش به نیویورک آمدن ولی قادر نیست با شرایط و محیط جدید سازگار باشه. و از آینده فرزندی که باردار هست در چنین جّو و جامعه ای بسیار مضطرب و نگران هست. در یکی از سکانس های بی نظیر فیلم شاهد مکالمه تریسی و سامرست هستیم، کسی که تریسی او رو به عنوان تنها فرد مورد اعتمادش برای مشورت انتخاب کرده و موضوع بارداری و نگرانی هاش رو پیش از شوهرش با او در میان میذاره.

 

4-      کوین اسپیسی  در نقش جان دو، قاتل بیماری که مرتکب 6 قتل فجیع میشه، که البته تمامی این مقتولین مرتکبین به گناهان کبیره هستن که ذکر مفصلش توسط سنت اکویویناس و دانته در کمدی الهی اش آمده. جان دو نماد فردیست تحصیل کرده، ثروتمند و بیماری که خود رو نماینده امری قدسی برای زدودن چهره جامعه از گناهانی میدونه که به خاطر بی توجهی آدمیان گرد روزمرگی ها بر اون ها سایه افکنده و بخشی از زندگی مردمان شده.

 

هفت در واقع اشاره به هفت گناه کبیره ایست که جان دو، به گفته خودش سعی داره این گناهان رو به گناهکاران ( هفت قربانی ) برگردونه و کیفری هم کم و بیش در خور گناه برای هر کدام از قربانیانش در نظر داره.

به گفته خود جان دو، در سکانس های پایانی فیلم او منتخب نیرویی بالاتر هست برای انجام وظیفه ای که بر گردن او نهاده شده و این خود کلید معمایی هست برای دیگران که ادامه دهنده راه او باشند.

این گناهان هفتگانه عبارتند از :

 

1- پرخوری          Gluttony

      2- طمع              Greed   

3- تنبلی                 Sloth          

      4- شهوت     Lust                               

                     

۵-غرور                  Pride        

6- حسد                  Envy     

7- خشم                 Wrath               

 

 

 

 

 

 

 

 

شاید سکانسی که من رو بر اون داشت که این متن رو بنویسم، سکانسی بود که سامرست و میلز در باری، مشغول گفتگو هستند. در مقابله با قبول وجود پلیدی ها و زشتی های جامعه کنونی سامرست با نگاهی واقع بینانه دلیل رو در چند جمله اینطور بیان میکنه که آدم ها به نحوی از شرایط به وجود امده و سختی های اطرافشون فرار میکنن، در مقابله با سختی راحت تر میبینن که گرفتار مخدرات بشن و در هپروت سیر کنن. ساده تر میبینن که دست به دزدی بزنند تا چیزی رو به دست بیارند،  ساده تر میبینند فرزندانشون رو تنبیه کنند تا آنها رو مورد رشد و پرورش صحیح قرار بدن. او معتقد هست که عشق ورزیدن سخت هست چون نیاز به تلاش و مبارزه داره، چون نیاز به احتیاط، صبر، مقاومت و جنگیدنی داره که بشر امروز کمتر قادر به رعایت این پیش شرط هاست. سامرست اشاره ظریفی به دلسوزی و افسوس برای تمام کسانی میکند که خواه ناخواه در این وادی گرفتارند برای نسل امروز والبته فردایی که در چنین بستری باید رشد کنه.

 

سامرست در حین مکالمه ای که با همسر میلز (تریسی) داره به نکته ای اشاره میکنه که برای من دنیایی گفتنی داشت، وقتی تریسی از ترس به دنیا آوردن فرزندش در جامعه امروز و در محیط شهری صحبت میکنه، سامرست هم اعتراف میکنه که از پس ارتباط ناموفقی که به ازدواج ختم نشده صاحب فرزند شده ولی به پارادوکسی دچار شده که تریسی با اون درگیر هست و در آخر تصمیم به سقط جنین گرفته، امآ در عین حال با وجود تمام اینها با گذشت سالیان و با اینکه هنوز بر درست بودن این تصمیم صحه میذاره، آرزو میکنه که ایکاش مرتکب چنین کاری نمیشد.

 

در آخر نکته قابل تأملی که وجود داشت، پذیرش ارتکاب گناه حسد توسط جان دو بود. حسد ورزیدن به زندگی ساده میلز، به آرامش ظاهری زندگی و همسر زیبای میلز که اون رو تحریک به قتل تریسی میکنه و در آخر با تحریک عاطفی میلز، خود قربانی خشم میلز میشه که واقعاً نقطه اوج فیلم هست.

در کنار این نکته عجیبی که در این بین خودنمایی میکرد دیالوگ های ساده و در عین حال پیچیده جان دو بود که مدعی بود او در عین اینکه نماینده ای برای اجرای حکم الهی هست اما هیچ ویژگی برتری ندارد و هیچگاه خودش رو مستثنی نمیدونسته پس همردیف با تمام قربانیانش خود نیز سر به مجازات  میلزی می سپاره که با غلبه خشم به آخرین قربانی هفتگانه تبدیل میشه ...

در آخرین سکانس نقل قول ارنست همینگوی توسط سامرست شنیدنی است :

     جهان جای زیبایی است برای زندگی، و ارزش جنگیدن رو داره که البته سامرست اشاره میکنه که تنها  با قسمت دوّم موافقه !!

 

 پ.ن : خدمت حضرت خانم B که اینجا رو میخونین، خیلی دوست دارم که علی الخصوص شخص شما صرفاً خواننده نباشین و حداقل نظراتتون رو بدونم...

 

+ نوشته شده در  2006/11/15ساعت 11:40  توسط Unknown  | 

گفته بودم از دوستی قرار هست بنویسم. چون تمایلی نداشت که دست نوشته هاش رو مستقیم نقل قول کنم براش یک اسم مستعار در نظر گرفتم. نکس ( NEX ) . حالا سعی میکنم هر از گاهی اون دست نوشته هایی رو که به نظرم جالب بودن رو پابلیش کنم.


تقریباً 4-5 ماه پیش بود.درست یادم نیست چند شنبه بود. ولی حال و هوای نکس مثل تمام اون دوران ابری بود. شخصاً خیلی با هم نزدیکیم، تو گویی یک روح. گرچه میدونستم دلیل اون پریشونیاش چیه ولی کاری از دستم بر نمی آمد. گرفتار موضوعی عاطفی بود. دوست ندارم اینجا وارد جزئیات اون رابطه ای بشم که من هم به عنوان بهترین دوستش ازش مطلع بودم. آره، اون روز از کالج اومده بود. ظاهرش مثل همیشه مرتّب بود. صورت اصلاح کرده و پیرهن سفید و تمیزش حسابی خودنمایی میکرد. با آقای R با هم بودن. آقای R از هم کلاسی هاش بود. به قول خودش مدت ها بود دیگه حوصله خودش رو هم نداشت چه برسه به ... . مدّت ها بود دچار رخوت و کسلی بدی شده بود که اون شکست عاطفی هم مزید بر علّت شده بود. غذا رو همیشه بیرون میخورد. رستورانی نبود که نرفته باشه. ولی یه جائی بود که اغلب اولین گزینه ش بود. خودش میگفت خاطرات خوبی از اونجا داشته، گرچه الان دیگه کمتر سر میزنه. وقتی هم ازش میپرسم چرا دیگه اونجا نمیری؟ از اون نگاه های خیره میکنه، آهی خفیف میکشه و میگه "مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز !!! " و پشتبندش پوزخند تلخی میزنه. حدس میزنم چرا دیگه نمیره، اونم مثل من از کوچکترین نشانه هایی که خاطرات بد رو به یادش بیارن فرار میکنه.

اون روز هم بعد از کالج رفتیم همون رستوران. صاحب رستوران مردی هست چاق با صورتی گرد و سیه چرده، که مسیحی هست. کاتولیکی هست که از همسرش، سوری جدا شده و خودشو مشغول کارش کرده. آدم شوخ طبعی هست و حسابی با نکس هم کاسه هستن. نکس عادت خاصی داره، هر وقت از موضوعی ناراحت میشه شاید با کلامش بروز نده ولی نمیتونه ظاهر طبیعیش رو حفظ کنه، جوری که همه متّوجه گرفتگیش میشن.

 

اون روز حسابی تو خودش بود. اصلاً گویا پیش ما نبود، کمتر حرف میزد. وقتی وارد رستوران شدیم. اولین میز نزدیک به در رو انتخاب کرد و پشت به یک اکواریوم، رو به در خروجی نشست. روبه روش آقایR  نشسته بود. هوا حسابی ابری بود و نم نمکی بارون شروع به باریدن کرده بود. غذای همیشگی اش رو سفارش داد و تو فاصله آماده شدن غذا به منظره پشت سر آقای R  خیره شد و باز همون سکوت همیشگی. آقای R سیگاری روشن کرد و دودش رو پخش کرد تو صورت نکس. ولی اون بی تفاوت به منظره پشت سر آقای R خیره بود. در حاشیه خیابان مقابل، درختانی بودن با سر شاخه های سبز که حالا با بارش شدید بارون فقط حاله ای از سبزیشون پیدا بود. مثل اینکه یک پرده نقره ای جلوی چشمات رو گرفته باشه، حتی دانه های بارون هم قابل تشخیص نبود. آقای R   که صورتش پشت به پرده نقره ای تیره به نظر میرسید هنوز مشغول سیگارش بود و حرفی نمیزد.

 

غذا حاضر شد ه بود و با مخلفاتش روی میز سرو شد ولی نکس بی اشتها با ظرف غذا بازی میکرد و پرنده ذهنش رو معلوم نبود کجا رها کرده بود ...

بارون شدیدتر شده بود و تمام  حاشیه خاکی خیابان رو شسته بود. سطح خیابان کاملاً زیر آب بود. نکس غذاشو نیمه کاره رها کرد و روی صندلیش نیم خیز شد و دود سیگار آقای  رو R  تعقیب میکرد. هنوز به شّدت بارون میبارید، صورتحساب رو دادیم و تصمیم گرفتیم تا قطع شدن بارون صبر کنیم.

نهایتاً منتظر شدیم تا تاکسی ای رد بشه، ولی با این وضع بارندگی بعید بود. 20 دقیقه ای رو به همون منوال گذروندیم. که دیدم  آقای  R  از جاش بلند شد و نگاهی به هر دو سوی خیابان کرد و گفت: این بارون بند نمیاد. هر چی بشینیم فایده نداره، بهتره راه بیفتیم. اما نکس مخالفت کرد، دلیلشم بارون شدیدی بود که میبارید و اون وضع پیاده رو های گل آلود بود. اینبار خودش بلند شد تا اگر تصادفاً تاکسی رد شد صداش کنه. جلو درب ورودی رستوران راه روی باریکی بود. نکس شروع کرد به قدم زدن در طول راهرو و حواسش به خیابان بود که حالا دیگه گاملاً سطح گل آلودی پیدا کرده بود. ولی حاضر نشد بره زیر بارون تا دید بهتری پیدا کنه. با این وجود از تاکسی خبری نشد یا اگر بود اعتنایی به فریاد های نکس نمیکرد.

یه دفعه آقایR  روپوش سفیدش رو روی سرش گرفت و زیر بارون رفت و کنار پیاده رو منتظر تاکسی ها شد، شاید اولین تاکسی که رد شد رو گرفت و  اشاره کنان به ما فهموند که راه بیفتیم. بعد ها نکس گفت که این حرکت  آقای R  براش خیلی پیام داشته، همین که تا نخواسته بود و حرکت نکرده بود و زیر بارون نرفته بود، خبری از تاکسی نبود، گو اینکه خود نکس مدّت ها از توی اون راهرو حنجره خودش رو پاره کرده بود.

گاهی به این برداشت های هرمنوتیک نکس می خندم، ولی برام جالبه که از بعضی کوچکترین حادثه های اطرافش درس میگیره و به چیز هایی دقّت میکنه که شاید اصلاً به چشم نیان.

 

  

+ نوشته شده در  2006/11/12ساعت 17:57  توسط Unknown  | 

باز دوباره برگشتم تا دوباره کی باشه که برم. بالاخره بعد از چند بار جون به لب رسوندن ( البته ما که بدمون نیومد بس که درس ِ نخونده داشتیم ) امتحانات برگزار شد و تقریباْ ۱۰ روزی خواب و خوراک و زندگی رو از ما گرفت. الان یک احساس سبکی خاصی میکنم. ۲۴ ساعت گذشته شاید کمتر از ۴۵ دقیقه خوابیدم ولی الان اصلاْ خوابم نمیاد هر چند میدونم یک دفعه ظرف  t ثانیه بیهوش میشم.
خیلی چیزها عوض شده توی این ۱۰ روز مثلاً همین آلبوم همایون که تازه ریلیس شده رو الان دارم گوش میدم. یه جورایی تا حالا ازش خوشم اومده. غیر از آلبوم اولی که همایون به بازار داد ، بقیه رو کم و بیش دوست دارم. اسمش چی بود؟؟ آهان رویای وصل. نمیدونم ولی اصلاً به دلم ننشست. شاید به خاطر تإثیر دوران خاصی بود که گوش میدادم. یه دفعه قبلاً هم نوشته بودم که اینقدر که دوران های فکری و روحی بر روی خاطرات ما از یک موسیقی یا هر اثر ادبی و یا حتی شاید محیط مکانی تأثیر میذارن، صرف شنیدن یک موسیقی، مثلاً خاطره ساز نیست. چه بسا که یک جا با شنیدن یک قطعه موسیقی تأثیر منفی میگیریم فارق از حال و هوای اون قطعه و جای دیگر و مکان دیگر و در حال و هوای دیگر همون قطعه کاملاً نقش یک انرجایزر روحی رو پیدا میکنه و کلی بار مثبت با خودش یدک میکشه.
کجا بودم. امتحانها. آره میگفتم این ده روز بیشتر با یکی از دوستان با هم بودیم و با هم به جدال این دروس بی شاخ و دم رفتیم ولی جداً منی که مدت ها از درس خوندن دور بودم، جدا از سختی که این دوران داشت، یک جورایی احساس لذت میکردم. یه جور لذت مازوخیستی البته به لحاظ روحانی ...
حالا فرض کن خیلی از برنامه عقب باشی و استرس خاص امتحان هم مزید بر علت ولی نخوای زیر بار تسلیم شدن و قانع کردن خودت بری . گرچه نشه و گرچه نتونی ولی نباید مثل این عروس های هول هولکی به اینی که میخواد به زانوت بیاره بلــــه رو بگی. نمونه اش همین دیشب بود تقریباً ۱۹-۲۰ ساعت داشتم می خوندم ولی هنوز خیلی از فصل ها باقی مونده بود. دیگه طاقتم به حداکثر طرفیتش رسده بود. منم عادت بدی دارم ۸۰ ٪ درس خوندنم رو در حین راه رفتنه و وایضاً دوره کردنش. حالا با احتساب طول و عرض و اون اتاق و هال میتونم بگم از ۹ صبح تا ۵ صبح فردا بیشتر از ۴۰-۵۰ کیلومتر راه رفتم ( البته تا حدودی دقت داشته باشید که ..... حناق نیست ). در چنین شرایطی تقریباً داشتم میمردم ولی یه چیزی اون ته مغزم اجازه نمیداد تسلیم بشم، نمی دونم شاید به نظر توئی که اینو میخونی خیلی احمقانه باشه ولی برای من احساس عجیبی بود. یه جور رشد، یه جور بلوغ گرچه مسلماً بارها به واسطه سنت شریف دقیقه ۹۰ درس خوندن این حالت رو تجربه کرده بودم ولی این نوع دید و نگاه این جور خودنمایی نکرده بود و اینبار جنسی غیر از جنس بازاری بود.
خب دیگه خیلی حرف زدم. راستی تا یادم نرفته تشکر کنم از آسمان عزیز ، نگاهی نو عزیز و سایه عزیز
به خاط تمام لطفی که داشتن و یادی از من کوچکترین کردن. و اما از این به بعد راجع به دوستی مینویسم به نام مستر نِکس در شهر انگوری. نمیدونم ولی شاید دلیل این مستعار نوسی رو گفتم. حالا تا ببینیم ...    
+ نوشته شده در  2006/11/7ساعت 19:40  توسط Unknown  |