با دوستی صحبت از نوع رابطه ها بود. که بحث به شناخت از جنس مخالف رسید و اینکه ما دیدمون نسبت به خانم ها و آقایون چطور هست؟ مسلماْ در این مورد دیدمون مشترک بود که قبل از هر دید جنسیتی ابتدا فکر، روحیات و اخلاق افراد هست که معیارمون برای ایجاد رابطه و قضاوت میشه و نه صرفاً دید جنسیتی که البته اگر نخواهیم جناب فروید رو هم از خودمون برنجونیم باید بگم در پس تمام اینها به نظر من گرایشات جنسیتی هم قطعاً در شکل گیری نوع روابطمون و برخوردهامون بی تأثیر نیست گرچه عامل اصلی و اولیه نیست. البته هنوز در مورد نظریات فروید پذیرش جامعی ندارم.
ولی بی تردید گرایش به شناخت غیر همجنس برای ماهایی که در ایران رکورد بالای فقر اطلاعاتی رو داریم چه از از لحاظ شناخت آناتومیک و چه از لحاظ کشف ناشناخته های روحی که بعضاً نشأت گرفته از همون تفاوت های آناتومیک هستند از اهمّیت بالایی برخوردار هستش برای نمونه سری به اینجا + و + بزنین.
شخصاً تا زمانی که ایران بودم دچار این بی خبری بودم و چندان نیازی برای کنکاش درباره این نوع روابط و شناخت یک زن به معنای واقعی زنانگیش احساس نمی کردم و چه بسا مثل خیلی ها نوع تفکر غالبی که نسبت به جنس زن در جامعه وجود داشت رو پذیرفته بودم. برای مثال شاید انواع تبعیض هایی را که در حق زنان میدیدم یا برایم بی اهمّیت بود و یا فرضاً توجیه هایی رو که بعضاً سرمنشأش برداشت های غلط دینی بود رو کاملاً قبول میکردم و برایم اصولی لا یتغیر شده بودند.
امّا زمانی که اینجا آمدم ناگهان همه چیز عوض شد . البته ای کاش فرصتی میشد در مورد اون انقلاب های درونی که مدت ها و گاهی هنوز هم درگیرش هستم بنویسم. ولی با این مهاجرت دید من نسبت به خیلی از باورهایم عوض شد. خیلی از چیزهایی که عمیقاً بهشون اعتقاد داشتم الان دیگه هیچ رنگ و بویی برایم ندارند. برای مثال در مورد باورهای مذهبی در ایران سایه هایی از اعتقادهای سنتی همیشه بر سر افکار من می بود، گرچه بسیار خفیف. با وجود اینکه در خانواده ای رشد کرده و بزرگ شده بودم که همیشه همه چیز حتی امور مذهبی در حد اعتدال بود و برداشت ها نسبتاْ امروزی. منتها این نوع تفکر از جامعه تزریق میشد از نوع برخوردهای روزمره و ... . با تغییر محیط گویا زمینه برای شناخت بهتر به دور از تعصّبات و پیش فرضها فراهم شد و زمانی که اینجا با نوع تفکر مخالف برخورد کردم گویی تمام بنیاد های اعتقادیم سست شد، شاید گاهی تا مرز کفر پیش رفتم. امّا الان در مسیری هستم که هیچ چیز صد در صد نیست گرچه به وجود خدا ایمان دارم ولی خیلی از باورهایم درباره دین عوض شده و یک نگاه پلورالیستی پیدا کردم و شاید به نوعی نسبی گرایی محافظه کار شدم.
این قبول مطلق نبودن در سایر افکار و اعتقادات اجتماعی من هم نفوذ کرد. و باعث شد در خیلی از باورهایم تجدید نظر کنم و افراد و انساها رو از پنجره دیگری ببینم. البته بواسطه محیطی که زندگی میکنم و شرایط محیط کالجی که تحصیل میکنم با خانم های زیادی برخورد داشتم که اینها همه خود دلیلی شدند برای سنت شکنی در باره نوع روابطم با جنسی که غیر از جنس من هست ولی شاید نزدیکی روحی بین ما این مرزهای جنسیتی و این خلاء ها رو برمیداره و پر میکنه.
در ایران ناخودآگاه از دختران دوری میکردم و خدا میداند که چقدر نیش و کنایه و متلک شنیده ام و اصلاً متّوجه نشدم. گویا این دوری گزینی رو یک جور افتخار می دونستم. مثلاً یادم هست بعد از ظهری از آخرین زمستانی که ایران بودم دختری که به دنبال همزبانی میگشت و البته کمی هم تن مبارک دچار اگزمای شدید بود با توکل بر حضرت مبارک شانس شماره بنده رو گرفته بودند و باصدایی که همانا عشوه و قمیش از آن میچکید ما را مورد عنایت بسیار قرار داند و من هم به قول یکی از دوستان پاستوریزه . ابتدا فکر کردم نمره غلطی بوده ( با اجازه از مرحوم جمال زاده؟ ) ولی وقتی حضرت سلیطه پشت خط به اصل مطلب اشاره نمودند صدای دو زاری که به ته مغز اینجانب خورده بود در گوشم پیچید که بعلــــــــه و شروع کردم به نصیحتش که دیدم زد زیر گریه و شروع کرد توبه کردن و از این حرف ها که من برادری ندارم و بیا و تو برادر معنوی من باش حالا ما رو بگی دیدیم از چاله در آمدیم و مهمان چاه شدیم و آخر به هر زحمتی بود قانعش کردم که من اصلاْ برادر خوبی نیستم و اینکه دیگه مزاحم نشه .
حالا که گه گاه یادم به این فکر ها و دیدهایم میافتد حسابی می خندم و افسوس می خورم. البته نقطه اوج این تغییر دید من از پایان یک ارتباطی عاطفی آغاز شد و همین خود باعث شد که متوجه بشم که چقدر درباره زنان، روحیاتشون و حتی جسم آناتمیک خانم ها نامطلع هستم و مدّت ها شروع کردم به مطالعه در باب مسائل زنان که البته همین وبلاگستان فارسی نقش زیادی در کمک به من داشت از طرف دیگه سعی کردم ارتباطم رو با خانم هایی که در اطرافم هست بیشتر کنم، البته در چهارچوب ها ومعیار های جدیدی که بر پایه اینکه مثل من انسان هستند با روحّیاتی بعضاً حساس و افکاری که با نزیک شدن بهشون میشه دنیایی آموختنی آموخت. ولی خب همیشه خط قرمز ها وجود دارند.
و حالا بعضی اوقات باور نمیکنم همان احسانی هستم که برای مقابل نشدن با دختری، تغییر پیاده رو میدادم و مسیرم رو کج می کردم. امّا با وجود این سنت شکنی کمی نیز محافظه کار شدم و نمی توانم بی مهابا با هر کسی ارتباط نزدیک داشته باشم. همیشه این استرس رو از گرفتار رابطه ای عاطفی شدن دارم. رابطه ای که نتونم از پس بار شناخت کامل طرف مقابل بر بیام و یا بلعکس نتوانم پارامتر های مناسب رو برای شناخت خودم به طرف مقابلم بدم. که البته دوّمی آزاردهنده تر هست چرا که در آخر به نوعی بد قضاوتی از سوی پارتنر مقابل محکوم میشیم و در یک رابطه بعنوان شخص پایین دست کنار گذاشته میشیم.
و امّا سؤال
۱- در شرو ع یک رابطه تا چه حد باید محافظه کاری به خرج داد؟
۲- آیا اصلاً باید محافظه کار می بود و یا سریع با ندای درونمون همگام بشیم و با طرف مقابل طرح موضوع کنیم ؟ که البته مسلماً عجولانه و از سر احساسات پرخورد کردند رو هیچ منطق سلیمی نمی پذیره ولی تا زمانی هم که با دیدی دو طرفه این قضیه مطرح نشه تا حدودی شناخت به دست میآد و باقی رو باید ره افسانه زد.
۳- و اینکه اگر به هر دلیل از عاقبت رابطه ای نگرانیم میتوانیم به خودمون اجازه بدیم در هر مرحله ای صورت مسئله رو پاک کنیم؟ ( فارق از اینکه آغازگر رابطه باشیم یا نباشیم )
پ.ن ۱: زیاد نوشتم و لی باید از جوجو ممنون باشم که جرقه بحث رو برایم زد.
پ.ن ۲: باز از آنجاییکه مدَت هاست گرد تنبلی بر زندگی سایه افکنده و امتحان ها
نزدیکند شاید نتوانم تا مدّتی بنویسم.
پ.ن ۳: بی ارتباط البته، اگر وقت دارید و علاقه، سری به مکتوب دکتر مهاجرانی هم سری بزنین، مدتی است درباره سخنرانی و نامه پاپ می نویسد که در حاشیه اش مطالب خواندنی بسیاری دارد.

زندگی ...
برگ بودن در مسیر باد نیست
زندگی امتحان ریشه هاست
مدّت هاست ذهنم مشغول این موضوعی بوده که خواهم نوشت ولی کماکان فکر میکنم هنوز
مطلب پخته نشده. صحبت بر سر یکی دو موضوع نیست. حرف از تلاش و همّت، استقامت
و ایمان هست.
موضوع بر سر گوهر وجودی یک انسان هست. سر تسلیم فرو نیاوردن. خرد شدن ولی از پا در نیامدن.
شاید به نوعی حرکت در برابر سکون.برابری به معنای مقابله ای مادام وجود داشتن و نفس کشیدن.
اینها رو برای شیک کردن این متن نمی نویسم. تأکیدم بر تک تک این واژه هاست.
خیلی از ماها در شرایطی قرار گرفتیم که بعضاً نزدیک بوده خرقه هستی رو به آتش بدیم. نه اصلاً منظورم این نیست که زندگی تابع سینوسی هست و ... نه، صحبت بر سر دوران و زمانی هست که در مشکلاتمون غرق بودیم و به نحوی دست و پنجه نرم میکردیم و سعی میکردیم خودمون رو نجات بدیم.
همون جاهایی که در اوج ناامیدی و استئصال باز هم تسلیم نشدیم.
هر کسی با توجّه به افکار و عقایدش این تسلیم نشدن رو به زبان خودش ترجمه میکنه. اگر به خدا اعتقاد داشته باشه حتماً دست خدا در پس این نیرویی که به یاریش آمده میبینه. شاید بعضی اسمش رو شانس بذارند و بعضی دست طبیعت. ولی در تمام اینها اون فاکتوری که مشترک هست همون تسلیم نشدن هست.اینجا ها هست که به نظرم اون گوهر باطنی انسان محک زده میشه و هر چقدر این تلاش و خواستن بیشتر بشه و تسلیم شدن و خم به ابرو آوردن ها کمتر، تجلّی اون نیروی باطنی مسلماً بیشتر خواهد شد.
چندی پیش با دوستی صحبت بر سر هدف از آفرینش و مسائلی اینچنینی بود. با خودم فکر میکردم چه بسا همین تجلّیِ جانمایه وجود آدمی، همین گوهری که فرزندِ جدال آدمی با مشکلات و سختی هایی که در برابرش قد علم میکنن، مقصود آفرینش هست. و انسان رو به سمت خودشناسی پیش میبره تا خودش رو دریابه و کسانی که پای پس میکشند گوییا از کشف خودشون باز موندن.
حتی انسان - خدایی را هم با همین پایه و اساس شاید به نوعی بتوان تأویل نمود. که انسان شناسی دروازه شناخت خداست. مسلماً نمی خواهم مثل این نویسندگان کتاب های معارف دبیرستان حرف بزنم. نه، حرف من بر سر اون دسته از تجربیاتی هست که همه ما داشتیم و وقتی از پس مشکلامون بر آمدیم یک جور احساس رضایت بهمون دست میده گویا که سهم خوشنودی گذشتن از اون دوران سخت بیشتر از خوشنود بودن از کسب موفقّیتی هست که در پی اون بودیم. واقعاً وقتی حتی در یک نگاه تاریخی- مذهبی به ادیان نگاه میکنیم حتی تمام این آزمایش ها و امتحان هایی که ذکرشون در کتاب های آسمانی رفته یک هسته درونی داشتن که نمایاندن این قدرت درونی انسان بوده.
میدونم این چیزی که دست و پا شکسته نوشتم هنوز نیاز داره کامل تر بشه، سعی میکنم کاملترش کنم. ولی تا یادم نرفته شعری رو بنویسم که خیلی به نظرم زیباست و با این موضوع هم بی ارتباط نیست.
رونده باش
به سان رود
که در نشیب درّه به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی زِ مرده نیست
زنده باش ... ( سایه )
