دیشب خسته شده بودم. شاید مثل همیشه از روزمره گی ها، از این تنهایی که با وجود اینکه تنها نیستی بازم تنهایی رو احساس میکنی شاید به نوعی روحت تنهاست. الان مدتّیه خستم، هنوزم خیلی سعی میکنم خودم رو جمع جور کنم ولی این جریان پایدار نیست. اوّل سعی میکنم محیط رو مرتب کنم تا مثلاً یه انطباقی باهاش پیدا کنم. کارهایی میکنم که تا به حال گرایشی نسبت بهشون نداشتم تا شاید از فکر و تاثیر خاطراتی که در نهایت شیرینی، حسابی گاهی حالِ آدم رو میگیرن دور باشم ولی بازم موج افکار و خاطرات با هم هجوم میارن; مثلاً دیروز رفتم از اطراف یه تعداد عکس گرفتم . واقعاً اینجا طبیعت زیبایی داره گاهی دوست داری مدّت ها بشینی تماشا کنی و تو خیالاتت غرق بشی. شاید مسخره باشه ولی همیشه دوست داشتم این حس رو با اون نیمه پنهان ِ شل سیلور استاین شریک بشم (What a Romantic !! ). باز بارون میاد با وضع برق و انرژی که اینجا هستش بعید نیست که الان برق قطع بشه و ...
دیشب حدود ساعت یازده و نیم بود که از خونه زدم بیرون کمی قدم بزنم میدونستم که خیلی مؤثر نیست ولی گاهی می خوای یکجا نمونی از محیط، از در و دیوار و کامپیوتر و از همه چیز زده میشی. نزدیک آپارتمانم خیابانی هست که یک سرش به یک چهار راه مانند وصل میشه و انتهای دیگه اون به یک سه راه. خیابان خیلی زیبایی هست مخصوصاً درختانی که دو طرفش قرار گرفتن با اون شاخه های توی هم فرو رفتشون سقف سبزی رو در طول خیابان بوجود آوردن. این محله معمولاً خیلی ساکت هست و به ندرت شلوغی های معمول رو داره چه برسه به این ساعت از شب. ماه تقریباً قرص کامل بود ولی مهتاب فقط به بالای ابرها عرضه میشد و ما رو بی نصیب گذاشته بود. هوا هم بر عکس این روزهای ایران خیلی خنک بود شاید بشه گفت حتی سرد بود. همینطور که داشتم قدم میزدم چراغ های مهتابی رنگی که کنار خیابان بودن والبته یکی در میون خاموش نظرم رو جلب کردند. شاید هم نظرم رو جلب کرد چون از سه، چهار چراغی که روشن بود تنها یکیشون که درست در انحنای خیابان توی یک پیچ خفیف قرار گرفته بود منظره عجیب و جالبی رو بوجود آورده بود . دقیقاً پشت یکی از درخت ها قرار گرفته بود و خودش دیده نمیشد ولی درختی رو میدیدی که با شاخه هایی مجنون وارش رو به زمین خم شده بود. سبزی شاخ و برگ درخت با پس زمینه مهتابی و هر دو در پس زمینه ای تاریک. شاید هنوز اوایل خیابان بودم که این صحنه توجّه ام رو جلب کرد. به اندازه چند چراغ اوّل که همگی خاموش بودند تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود تا محیط دایره واری از نور مهتابی که زیر درخت کاملاً خودنمایی می کرد. صحنه خیلی زیبایی بود از همون صحنه هایی که هر چی نگاه می کنی بازم سیر نمیشی چه برسه به اینکه باران عشقِ ناصر چشم آذر هم از گوشی موبایل پخش بشه تا حلقه مفقوده یک حظ و لذّت معنوی تکمیل بشه و آدم رو به اوج برسونه.
این تلاقی زیبای نور، درخت و تاریکی یا خیلی واضحتر، نور و تاریکی برای من خیلی جالب بود در عین حال تأمل برانگیز. اوّل اینکه تا اون تاریکی مفرط نبود شاید اون زیبایی خیره کننده بوجود نمی آمد. یعنی گاهی اوقات تضادهایی که باهاشون برخورد میکنیم باعث میشن خیلی زیبایی ها رو ببینیم پس نباید صرف وجود تفاوت ها و تضادها دیدی یک طرفه داشته باشیم و همیشه فقط نگاهمون سمت تاریکی ها باشه شاید در دل تاریکی ها لکه های مهتابی رنگی هم باشند. نکته دیگر وقتی ذهنم رو مشغول کرد که قدم زنان به زیر همون درخت رسیدم و خودم کاملاً در دایره نور قرار گرفتم. خب مسلماً دیگه از اون زیبایی خبری نبود. تنها نوری بود که از بالا می تابید و شاید زیادی خیره کننده بود و گاهی چشم رو آزار میداد. به اطراف هم که نگاه میکردی همه جا تاریک بود و چیزی برای گفتن نداشت ولی خب دیگه اون حسِ تاریکی قبل رو هم القاء نمی کرد چون این بار از داخل نور بهش نگاه میکردم. در بعضی موقعیّت هایی که قرار میگیرم بعضاً مادامیکه در متن جریان هستیم چنان محو شرایط و مقتضیات اون موقعیّت میشیم که کاملاً فراموش میکنیم کی هستیم و کجا هستیم. حتی گاهی اوقات اشتباهات و ضعف ها رو نمی بینیم و یا گاهی چنان جوّ زده میشیم که زیبایی ها رو درک نمی کنیم و قدرشون رو نمی شناسیم ولی به محضی که از دایره اون جریان پامون رو بیرون میذاریم و از دور به اون نگاه میکنیم تازه متوّجه ابعاد مختلف اون موقعییت ( مثبت یا منفی ) میشیم. خلاصه شب عجیب و به یادماندی شد ...

+
نوشته شده در
2006/7/12ساعت 18:56  توسط Unknown
|
سالهاست که بلوغ را پشت سر گذارده ام و از تّب و تاب و کنجکاوی های معمول آن دوران خبری نیست. در تمام این دوران با دیوارهایی که به دور قلعه ذهنم کشیده ام خودم را شاید به فراموشی سپردم که من هم مَردم، مردانگی دارم نه به معنای جوانمردی که خود فصلی مجزاست نه، مردانگی که در مقابل زنانگی خودنمایی می کند. به این معنا که من هم می توانم زن را از زاویه دیگری هم ببینم، حس کنم آن کششی را که یک مرد نسبت به یک زن دارد. آنکه یک پا در روح وپای دیگر در جسم دارد. کششی ورای عشق و عاطفه های معمولی نسبت به یک زن، به جنسی نه از جنس من با تمام تفاوت های جسمانی و روحیی که دارد. کششی نه از جنس عشق و علاقه مادرانه. حسی غریب،دلبستگی آمیخته با وابستگی.
این روزها شاید جسم ها هم برایم معنا پیدا کرده اند، نه از دید کامیابی صرف، نه، به معنای پلی که یکسو عشق و عاطفه قرار دارد و آن سو را نمی دانم چه بگویم شاید عطش انتقال این احساس. آن هنگام که لب بر لب محبوب می گذاری و می بوسیش ناخودآگاه قریضه را سیراب کرده ای حتی اگر چنین نخواسته باشی ومدام در پی انکارش شوی. چرا؟ چون انسانی، چون بخشی از وجود توست. ولی سخن من جای دیگر است آنجا که از پس بوسه و لب و نگاه های به هم دوخته گویا نهاد و ضمیر مخفی از پس حجابی آشکار می شود و تو خودِ خودت می شوی. اینجا تنها شاید لب ها نیستند که هستند ولی ... پلی میان دو انسان، میان دو فکر میان دو سرچشمه احساسات ناب.
خدایا معرفتی ده تا دریابم عشق چیست و دوست داشتن کجاست.
معرفتی ده تا گرفتار لفظ نباشم و معنا را عریان ببینم و در آغوشش کشم
آری سخت در آغوشش کشم.
+
نوشته شده در
2006/7/9ساعت 17:26  توسط Unknown
|
دوستی از دوستان، کامنتی گذاشته بودن به شرح زیر که گفتم با یک تیر دو نشون بزنم و هم جواب ایشون رو بدم و هم کمی در مورد بعضی خصوصیات مردم در اینجا بنویسم.
یه سوال کنم :ببخشید هند شمالی و جنوبی چقدر با هم متفاوت هستن؟
ما اینجا تو قلب عربستان هندی زیاد داریم اغلب هم کارگر.
یه سری هندی هم داریم مالدار و با حال.
اما در همه حال همه شون بو میدن و حال آدم رو به هم میزنن.
میشه به من جواب بدی؟
اصلا تو هند هندی ای که انسان باشه و وقتی از بغل دستت رد میشه بو گند نده پیدا میشه؟
من از زمانی که وارد هند شدم تا حالا فرصتی پیدا نکردم تا از شمال این کشور دیدن کنم پس شاید نتونم با دیدی جامع و کامل جواب این سؤال رو بدم ولی گه گاه با کسانی که مثلاً بواسطه شغلشون یا تحصیل به جنوب آمدن برخورد کردم. توی صحبت ها و نوع برخوردهایی که باهاشون داشتم، و حتی مُد وشیوه پوششون تفاوتهایی رو دیدم که خب نمیشد به سادگی نادیده گرفتشون .شاید به نوعی بشه گفت مردم و ساکنان شمال هند متمّدن تر از جنوبی ها هستند. شاهد این موضوع هم دوستانی بودن که از شمال هند دیدار کرده بودند و به نظرشون تفاوت های فرهنگی زیادی بین این دو منطقه وجود داره.
البته به نظر من وجود اختلاف طبقاتی شدید خیلی در بوجود آمدن این گپ فرهنگی دخیل بوده شاید براتون جالب باشه که در فاصله کمتر از ۲-۳ کلیومتر از کاخ به کوخ برسید; مسیری رو که من هر روز بین کالج و منزل طی میکنم نمونه ای واقعی از توضیح بالاست بطوریکه در فاصله نه چندان کمی از کالج من افرادی رو می بینید که در کلونی های ۳۰-۵۰ نفره که البته بچه ها رو هم شامل میشه، در اتاقک های گِلی یا شاید هم زیر کپر هایی از پلاستیک با وضعیتی اسفناک از لحاظ بهداشتی در کنار سگ ها و خوک هایی که مدام در حال ازدیاد نسلشون هستند و نقش ابزارهای طبیعی بازیافت زباله و ( بی ادبی ) رو ایفا میکنن، روزگار میگذرونن. کمی که در این مسیر به سمت منزلم پیش میریم وارد بهترین منطقه شهر میشیم، زیباترین و اشرافی ترین منازل در کنار درختانی سرسبز که سر شاخه هاشون در هم تنیده. جائیکه حاشیه خیابون اصلی اغلب اوقات با شکوفه های زرد و قرمز رنگ فرش شده و زیبایی وصف ناپذیری رو به نمایش گذاشته.
ولی حتی در بهترین نقاط شهر میشه آقایی رو دید که کت وشلوار و کراوات به تن داره و اتومبیلش رو کنار خیابون پارک میکنه تا اجازه اُوِر لُود شدن رو به مثانش رو نده یا مثلاً دکترای شیمی رو دید که سر کلاس با باد گلویی همه رو مستفیظ میکنه. این رفتار ها یا شاید به دیدِ ما سوء رفتارها شاید از دیدِ منِ ایرانی عجیب بیاد ولی در این جو و جامعه کاملاً پذیرفته شده. در مجموع هندوستان کشوریست به معنای کلمه، جمع اضداد. سعی میکنم باز هم در مورد این زمین عجایب و مردمانش بنویسم.
پ.ن : به نظر شما این خانم مسن چه کاری انجام میده؟ مسلماً کله قند نمیشکنه ...
+
نوشته شده در
2006/7/4ساعت 0:51  توسط Unknown
|
این
ماه فرنگ هم یا نیستش یا وقتی میآد چنان پرکار میشه که تا مرز روزی چند پست هم پیش میرن. موضوعاتی هم که بهشون اشاره میکنه آدم رو به فکر فرو میبره، گاهی هم چند تا موضوع را با هم بحث میکنه که من شخصاْ به عنوان خواننده گیج میشم و داغ می کنم. امشب هم طبق معمول دیدم که بلاگو با پستِ جدیدی آپ کرده که در سر تیترش عنوان
مرز خودنمایی می کنه.مطلبو که خوندم مثل همیشه خواستم کامنت بذارم که تا به خودم اومدم دیدم خودش شد یه مطلب به همین خاطر تصمیم گرفتم اینجا در قالب یه پست پابلیش کنم.
در مورد مرزها که مطمئناَ باید بهشون با یک نگاه گزینشی ونسبی نگاه کرد، خب البته یه جاهایی مرزشکنی و رها شدن از حجاب ها و حصار هایی که دور خودمون کشیدیم صد در صد لازم هستش چون واقعاً بعضی قانون ها و قواعدی که خودمون درست کردیم باعث شده خیلی چیزها رو درک نکنیم و خیلی واقعیت ها رو نبینیم چرا چون تو اون محدوده خودمون رو اسیر کردیم ، نمی دونم شاید می ترسیم پامون رو فراتر از اون مرزها بذاریم ، یه جور ترس از چیزهایی که تا حالا درکشون نکردیم و یا مثلاً از برخورد با بعضی واقعیت ها می ترسیم چون ممکنه اساس و بنیان های فکریمون رو از هم بپاشه.
در مورد اختیار منم با ایشون موافقم که به هیچ عنوان نمیشه زیر بار باورها و اعتقادات دیگری رفت در عین حال هر کسی یه جور فکر میکنه و همونطور که من حق دارم باور خودم رو درست بدونم و مبنای زندگیم قرار بدم باید این اجازه رو به هر کسی بدم که اون هم غلط یا درست ( از نظر من ) باور خودشو داشته باشه. البته باز برمیگردیم به موضوع مرزها که طبق همون دید گزینشی اینجا باید قائل به مرزهایی برای جلوگیری از تداخل این باورها که در روش های زندگی افراد متجلی میشه بشیم . یه جورایی آزادی بدون مرز بدون تجاوز به حریم دیگران ( خیلی پارادوکسیکاله ) . یک مطلب دیگه اینکه به نظر من، متد و روشی رو که در جامعه امروز ما طبق یک دید خاص اعمال میشه و هزار ماشاالله مذهب رو هم پشتیبانش قرار دادن، نباید به عنوان اصل و سرمنشاء قبول کرد. درست یا غلط ماکزیمم فقط یک برداشت هست و لا غیر ...
+
نوشته شده در
2006/7/2ساعت 23:42  توسط Unknown
|
چه عجیب حالی است که عاشق باشی. عاشقانه دوست بداری. عشقی که از درون، با تمام وجود احساسش کنی. در حالیکه معشوقه ای در کار نیست یا نمی خواهد که باشد. چه آنکه عاشق خودِ عشق شوی. همچون نیازی حیاتی به سان هوا، آب ، غذا . عاشق بودن را تجربه کردن تا بدان جا که عشق را هم گدایی کنی. خوار شوی ولی باز عاشق بمانی دیوانه بخوانندت و تو باز بر سر پیمان بمانی.
آنکه به جور رقیب، یا که جفای حبیب عهد فراموش کند
مدعی بی وفاست
در همه حال به دنبال محبوبی باشی تا لحظه ها را قسمت کنی، خوبی ها را هر آنچه که بینی و بشنوی از پیش خود برای محبوب قسمت کنی. چشم بر جفا و ستم ببندی و همه را صفحه از ضمیرت پاک کنی.
آری عاشقانه دوست بداری ....
+
نوشته شده در
2006/6/30ساعت 1:17  توسط Unknown
|
هرگاه پنجه درد قلبش را سخت می فشرد و عقده ی گریه ، راه نفسش را میگیرد، احساس می کند به محبت ها و تسلیت های پدر سخت محتاج است. به سراغ او می رود، بر تربت او می افتد، چشم هایش را که از گریه های مدام مجروح شده است بر خاک پدر میدوزد، ناگهان گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده باشد، شیون میکند و پنجه های لرزانش را در سینه های خاک فرو می برد، دست های خالی و بی پناهش را از آن پر می کند، می کوشد تا از ورای پرده اشک آن را تماشا کند، خاک را بر چهره میگذارد، با تمام عاطفه ای که پدر را دوست میداشت آنرا می بوید و لحظه ای آرام میگیرد، گویا تسلیت یافته است.
هر روز که میگذشت برای مرگ بی قرار تر میشد، تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد. امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد، به پدر پناه برد، درکنار او بیاساید . چه نیازی داست به چنین پناهی ، چنین آرامشی.
نود و پنج روز است که پدر مژده مرگ داده است و امروز دوشنبه سوّم جمادی الثانی است، سال یازدهم هجرت سال وفات پدر .
کودکانش را یکایک بوسید: حسن ، هفت ساله . حسین ، شش ساله زینب، پنج ساله و ام کلثوم سه ساله را .
و اینک لحظه وداع با علی !
چه دشوار است .
اکنون علی باید در این دنیا بماند
سی سال دیگر !
آرام وسبکبار در بستر، رو به قبله، در انتظار
پلک هایش را فروبست و چمشهایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود ...
+
نوشته شده در
2006/6/28ساعت 23:12  توسط Unknown
|
برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من، گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید.
گاهی اوقات بیان بعضی حال و هوا ها خیلی مشکله، بعصی مودها را به هیچ وجه نمیشه رو کاغذ آورد . امشب یکی از اون شب هایی هست که با تمام وجود در خودم غریبم.یکی از اون شب هایی که بی اختیار دلم می خواد .../ از روزمره گی ها خسته شدم.از حصار کسالت و رخوتی که دور خودم کشیدم خسته شدم.
تو میروی و جان ِ من گور ترنّم می شود ، خورشیدکی که داشتم در شبِ من گم می شود.
گاهی سقف خاطرات بد جوری روی سر آدمی خراب میشه. به کی بگم وقتی گوش شنوایی نیست . ولی اما هنوز خدایی دارم ...
+
نوشته شده در
2006/6/28ساعت 1:18  توسط Unknown
|

شنیدین میگن بهشت در لا به لای همین دنیا پیچیده شده ؟
آره، امروز صبح بهشت بودم ...
+
نوشته شده در
2006/6/23ساعت 21:34  توسط Unknown
|
واقعاْ تو چه دورانی زندگی می کنیم.از وقتی خودم رو شناختم و یک کمی حساب کار دستم آمد به یه سری اصول قلباْ پایبند بودم که جرقه اولیه رو یک دید ساده سنتی - مذهبی باعث شده ولی به مرور زمان این جریان سنتی خودش رو تو یک قالب بزرگتر در ذهنم نشون داد که دیگه محدود به سنت یا دین خاصی نمیشد.خیلی ساده بخوام بگم اینکه خدایی هست که همه ما بنده هاش هستیم و هیچ فرقی براش نداریم حالا چرا ما خیلی وقت ها با تکیه به همون دین و آئینی که سر منشأ اون همون خداست بین خودمون مرز تعیین میکنیم و تبعیض قائل میشیم ؟
باز طبق همون اصولی که اشاره کردم همیشه برای شخصیت زن احترام و ارزش بالایی قائل بودم و به نظرم انسان هایی که به هر طریق شخصیت زن رو خوار میکنن، فرو مایگانی بیش نیستند حالا میخواد این خواری به شکل محدودیت هایی باشه که امروز در ایران در سطوح مختلف جامعه به شکل تبعیض غیر قابل انکاری نسبت به زنان و متأسفانه با تکیه بر قرائت هایِ غلط دینی اعمال میشه یا مثلاً پرکاری های چشمی که از جنس مؤنث ، مؤنثش رو فاکتور میگیرن و این روزها خیلی هم شایع هستش.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
2006/6/22ساعت 4:41  توسط Unknown
|